بنویس از سر خط ..
زندگی ارزش اشکاتو نداره پس آروم باش
چقدر این جمله منو اروم میکنه. انگار نه انگار خودمم که این ندا رو میدم . ولی آرامشم طوریه که یه ادمه کامل پشتم وایساده و داره این حرفو میزنه و هوامو داره . حکایتم خیلی جالب شده خودم با خودم درگیرم و از اون ور خودم خودمو تسکین میدم .. زوم کرده رو من :( توجه نخام کیو باید ببینم هیچ چی سره جا خودش نیس من چی ؟ منم معلق بین ندونسته هام و خدا همین نزدیکیس چرا کمک نمیکنه ... پیرمرد تصمیم گرفت تا با پسر،عروس ونوه چهارساله خود زندگی کند.دستان پیرمرد می لرزید وچشمانش خوب نمی دید وبه سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام،غذایش راروی میز ریخت ولیوانی را بر زمین انداخت وشکست.
کار من
لیسانس رو با همون حقوقی که من میگرفتم
شاید بیشتر داره انجام میده،
اینجاست که احساس می
کنم با درس خوندنم فقط وقت خودمو تلف کردم .
میخای انگیزه واسه ادامه تحصیل داشته باشم ..
زیاده خواه نیستم که بگم جای منو کسی تو دنیا پر کرده اما انصاف نیس . 



پسر وعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهائی آنجا غذا بخورد.بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد وشکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.هر وقت هم خانواده اورا سرزنش می کردند، پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.
یک روز عصر ،قبل از شام،پدر متوجه پسر چهارساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به اوکرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو ومامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید،در آنها غذا بخورید!وتبسمی کردو به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.
| Design By : Night Melody |


